على اكبر دهخدا

848

امثال و حكم ( فارسى )

( زين همرهان سست عناصر دلم گرفت * شير خدا و رستم دستانم آرزوست . . . يكدست جام باده و يكدست زلف يار * رقصى چنين ميانهء ميدانم آرزوست . ) مولوى . دى شنيدم كه ابلهى ميگفت * پدر من وزير خان بوده است گرچه باور نمىشود ما را * فرض كردم كه آنچنان بوده است هيچكس ديده‌اى كه گه خورده است * كاين بگاه قديم نان بوده است ؟ ابن يمين . رجوع به : آنجا كه بزرگ . . . ، شود . ديك با همبازان بسيار به جوش نيايد . ابو الفضل بيهقى . رجوع به : آب انبار شلوغ . . . شود . ديك به دو تن اندر جوش نيايد . تمثل : چون شغلى فرمائى دو تن را مفرماى تا خلل از شغل و فرمان تو دور بود . كه گفته‌اند . ديك به دو تن اندر جوش نيايد . رجوع به : آب انبار شلوغ . . . ، شود . ديگ بديگ گويد رويت سياه . ( . . . سپايه گويد صل على . ) خود او صاحب همان عيب است كه در ديگران تعبير مىكند . نظير : آبكش بكفگير ميگويد نه سوراخ دارى . چو لعنت كند بر بدان بد كنش * همى لعنت او بر تن خود كند . . . چو هردو تهى مىبرآيند از آب * عيب آورد مر سبد را سبد . ناصر خسرو . ديگ بىگوشت در عدم بهتر * ( مرد بىعلم جفت غم بهتر . . . ) اوحدى . ديگ پر شدن . مثال : غازى از پس برافتادن اريارق بدگمان شد و خويشتن را فراهم گرفت و دست از شراب بكشيد و چون نوميدى ميآمد و ميشد و در خلوت كه با كسى سخن ميراند نااميدى مينمود و ميگريست و يكى ده ميكردند و دروغها ميگفتند و باز ميرسانيدند . تا ديگ پر شد و امير را دل بگرفت . ابو الفضل بيهقى . نظير پيمانه لبريز شدن . قفيز برآمدن . ديگدانش سرد بودن . امساك و بخل داشتن . تمثل : بلطف سخن تيزرو بود مرد * ولى ديگدانش عجب بود سرد . سعدى . ديگ را گر بازماند شب دهن * گربه را هم شرم بايد داشتن . مولوى . رجوع به : در ديزى باز است . . . ، شود . ديگران در شكم مادر و پشت پدرند * ( اى كه در پشت زمينى همه وقت آن تو نيست . . . ) سعدى . ديگرانرا بآرزوى مخواه * آنچه خود نيستى بدان خرسند . ( اين شنيدى كه پايهء اخلاق * استوار است بر سر اين پند . . . پند ديگر ز من شنو كه ترا * دور دارد ز هر هراس و گزند آنچه در ديگران نه‌بپسندى * خويشتن را بدان صفت مپسند . ) رشيد ياسمى .